![]() |
![]() |
|
| هر آنچه نتواند بر شیار لبان برقصد ژرفای جان را میسوزد |
|
غروب سرخ دریا بود انگار
شهادت حکم فرما بود انگار درون خیمه های پاره پاره کلاس آب...بابا...بود انگار تمام تشنه ها را سر بریدند خدای عشق تنها بود انگار حنای خون به دستان علی بود خدایا حجله آنجا بود انگار و زینب چشم را باور نمی کرد بروی نیزه سرها بود انگار حرامیها سر دین را بریدند تمام حجت ما بود انگار...... محسن حسن بیگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 23:48 توسط ساقی |
|
|
در محرم جام پر خون می کنم
یاد هفتاد و دو مجنون می کنم باز هم از من طلب دارد دلم ساقی خشکیده لب دارد دلم نوبت عشق است تا غوغا کند خیمه ها را یک به یک بر پا کند مشق امشب حاصلی از نینواست آب...بابا...نکته ای بی انتهاست .......................................ناتمام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم دی 1388ساعت 23:24 توسط ساقی |
|
|
لعنت به شب که تا به سحر در کمند توست
......ناتمام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 22:20 توسط ساقی |
|
|
چقدر از موسیقی بی کلام همیشه لذت بردم ...همیشه موقع خواب
اونقدر بود و اونقدر دور میزد تا یه دکمه میپرید بالا ... می غلتید و دور میزد و به سمت میله های تختش میرفت و دستای شل و خواب آلودش و میبرد به سمت یه دکمه و دوباره و دوباره اونقدر این دور زدن ها ادامه داشت تا خوابش ببره ...همیشه یه نور کم تو اتاق و یه صدایی که رو شماره ی ۷ بیشتر نبود ... چون ساعت از نیمه شب گذشته بود ...حالا چقدر دور شده از اون اتاق ...همیشه چند تا کتاب کنار تخت بود و عینکش که همیشه جاش روی میز بود نه روی چشم ...هر چی قاب عوض میکرد هر چی رنگ عوض میکرد بازم یه هفته دو هفته ای بیشتر دووم نمی آورد ...وقتی یه کتاب کوتاه اولای شب تموم میشد دلش میگرفت دوباره برمیگشت تا یه صفحه هایی رو دوباره بخونه ... امروز دوباره زنده بگور و دوباره یه بی کلام که فقط پیانو و ویولن و از دوردست های آهنگ جاز و به شکل لطیفی آکاردئون توش بود و متن زنده به گور ... دلم براش تنگ شده ... برای همش ... من تو یه کتابایی گم شدم ... و هر وقت دلم واسه خودم تنگ میشه دوباره می خونمشون اما درباره ی این یکی فرق میکنه من تو دنیای نویسندش گم شدم و برای همین همه ی آثارش رو باید چند باره بخونم ... شاید من عاشقش بودم ... و شاید اون برای همین خودش رو کشت ... چقدر دور و چقدر دیر عاشق میشویم ... یه زمانی عاشق استاد ماکان شدم تو چشمهایش بزرگ علوی ... هنوزم عاشقشم هنوزم میخونمش و من چه عشق های پایداری دارم و چه دلخوشی های بزرگی و یه بار عاشق عطر یک زن شدم که هنوز برای بوییدنش گاهی دوباره رمان قدیمی صد سال تنهایی رو باز میکنم و اونقدر می خونمش تا برسم به رمدیوس خوشگله و بو بکشمش ... میگن هر کی عاشق عطر تنش شد به شکل خوفناکی مرد و من هم ... من تو صدای یه آدم هایی هم گم شدم ... تو خشداری صدای شاملو و خسرو شکیبایی گم شدم ...تو نگاه یه آدم هایی پس پشت مردمکان ... و در لبخند گروهی ...و من چقدر گم شدم و چقدر دلم برای اتاقم که دیگه ذره ای بوی دلتنگی های منو نمیده ... دیگه اونقدر روشن شده که چشم رو میزنه نورش و من از نور بیذارم ... چقدر نور باید کم باشه که عمق خطوط یک صورت با سایه های قهوه ای ملایمش ... و چقدر تو نور کم همه چیز زیباست ... دلم نمی خواد تا مدتی از این آهنگ جدا بشم ... منو میبره می بره مییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییبره تا آروم کتاب نیمه کاره مونده ای از دسش بیافته کنار تخت و از لابلای پنجره ی باز مونده (چقدر پنجره ی چوبی زیبا تره اینجا از اون پنجره های خوشگل نداره ) باد بیاد و بخزه روی ساق های دخترکی که الان داره بقیه ی داستان رو توی خواب می بینه ... یه تابی به پرده خورد و بازم یه نسیم خنک دیگه همیشه گرمش بود ... همیشه لای این پنجره باز بود و چقدر حتی توی زمستون کم می پوشید پاهاش ... دوست داشت همیشه تا درست زیر زانو از زیر رو اندازش بیرون باشن... همیشه بوی همین عطر که دوباره برگشته بعد سه سال ... یه شیشه ی بزرگ ... همیشه اون شیشه های کوچیکش زود به زود پر میشد ... تمام اتاق بوی اون عطر رو میداد تمام تنش شاید همون عطر رمدیوس خوشگله بود که اونو وابسته کرده بود ... کم کم خوابش که سبک میشد دوباره غلت میزد تا عروسکش رو پیدا کنه همه میدونستن که اون باید یه عروسک تو بغلش باشه ...شب عقدش با اون بلوز و شلوار عروسکی یواش درو باز کرد و رفت یه عروسک از اتاقش آورد تا بغلش کنه ...چقدر مامانش دعواش کرده بود... آخ چرا چرا باید بزرگ می شد ... عروسکاش هنوز همه جا هستن ... کم کم داشت صبح کاذب با اون نسیمای سردش شروع میشد آسمون انگار روشن میشه ...قد یه لحظه شاید همش طول بکشه نه شایدم چند دقیقه اما تو تابستونم اون سرمارو میشه حس کرد خودشو عروسکشو کشید زیر پتو تا یه ساعت بعد که احتمالا نزدیک خروس خون بود و صورتش شبنم گرفته بود زیر پتو سرشو در میاور و دستاشو مینداخت روی پتو و باز عروسکشو میذاشت روی دلش و می خوابید همیشه اینبار تا هنوز خوابش نبرده بود صدای زنگ ساعت بابا کمکم صدای جابجایی هاش تو خونه واسه رفتن سر کارش بعدشم تا در اتاقو باز میکرد ببینه دخترشو بعد بره اول خودشو میزد به خواب میدونست بابا داره نگاهش میکنه و تا میومد میبوسیدش چشماشو باز میکرد و میگفت بیییییییدارم ... میزد پشتش میگفت باز که تو لای پنجره رو باز گذاشتی لخت خوابیدی ـ بابا لخت چیه گرممه ـتو یخ نزدی تو این اتاق؟ ـنه بابا گرممه (صدای بستن پنجره) ـ بیا پشت سرم درو قفل کن ... میکشید خودشو پایین از تخت با اون پیراهن نازک و کوتاه هیچ سردش نبود بازم جلوی در یه بوس دیگه از بابا .......................... بسه ... دیگه یه چای و........ کاش هیچوقت بزرگ نمیشد آره فلانی من خیلی تو گذشته گیرم ولی گاهی که اینجاهاش گیر میکنم دلم نمی خواد کسی منو بکشه بیرون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:33 توسط ساقی |
|
|
غروب آفتاب ساقی اندر ساغر آمد
خدایا شکرت این عمر دو صد ماتم سر آمد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:53 توسط ساقی |
|
|
کاری به خدای تو ندارم
من بنده ی بوترابم امشب
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 3:33 توسط ساقی |
|
|
بی سایه سار ماه سکوتم غریب نیست
آنقدر رفته بود که حالا عجیب نیست آری برای فاحشه دردی که در من است دیگر زبان و فن بیانم نجیب نیست گفتم که کوچه گرد سلام غریبه هام گفتی چه عیب پشت کلامت فریب نیست امشب قسم به جان شما خسته خسته ام اینبار درد هست ولیکن طبیب نیست هر بار شکل عوض کنی ای درد هرزه گرد مشکل تویی نه مشکل من با رقیب نیست ساقی نه خم که بسته ی سیگار خود گشای جز این برای نشئه ی دردت نصیب نیست ساقی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:54 توسط ساقی |
|
|
ترانه ی تاریک
بر زمینه ی سربی صبح سوار خاموش ایستاده است و یال بلند اسبش در باد پریشان می شود
خدایا خدایا سواران نباید ایستاده باشند هنگامی که حادثه اخطار می شود.
*** کنار پرچین سوخته دختر خاموش ایستاده است و دامن نازکش در باد تکان می خورد.
خدایا خدایا دختران نباید خاموش بمانند هنگامی که مردان نومید و خسته پیر می شوند.
شاملو... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:30 توسط ساقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 1:23 توسط ساقی |
|
|
بانگ گردشهای چرخ است اینکه خلق
می نوازندش به تنبور و به حلق مومنان گویند کآثار بهشت نغز گردانید هر آواز زشت ما همه اجزاء عالم بوده ایم در بهشت این لحنها بشنوده ایم ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم ما از آنجا و از اینجا نیستیم ما ز بی جاییم و بی جا می رویم می رویم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 1:3 توسط ساقی |
|
|
سین سودای حسینی داشتن
سین سر را روی نی افراشتن سین سجاده علی خون فرق سر یادت آمد سوختن در پشت در؟ سین سرمای خرابه نیمه شب سین سوزشهای دختر زیر تب سین سرخی زمین و آسمان خیمه ها می سوخت اما بی امان خیمه ها می سوخت اما بی امان بی امان بی امان بی امان اسلام علیک یا اباعبدالله الحسین بابی انت و امی یا اباعبدالله |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:32 توسط ساقی |
|
|
نازک تر از نوری در چشم
لبخند بر لبانش و صورتش قدح شیر باغ فرشته.حوصله ی تاخیر.
دفتر شعرش را با او بگذارید که وقت رفتن با او بود تا گفت:مرگ نوشته ی برتر می آید! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:13 توسط ساقی |
|
|
مرا
تو بی سببی نیستی. به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک؟ کلام از نگاه تو شکل می بندد خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی! * پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانیست که آزادی را به لبان بر آماسیده گل سرخی پرتاب می کند؟ـ ورنه این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود. چه مومنانه نام مرا آواز می کنی ! *
و دلت کبوتر آشتی ست در خون تپیده به بام تلخ.
با این همه چه بالا چه بلند پرواز می کنی!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:1 توسط ساقی |
|
|
مثل درخت
مرگ من از سر آغاز می شود
در زیر فکر رفتن وقتی که فکر بالا می ماند
مانی نوشت خطرناک ترین چیزهای آدم فکرهای اوست و مریدش گفت:پس فکر یک چیز است.و خواست که دفتر او را بر گورش بگذارند.یک جوی آب کوچک بتراشنددر فضای زیرین سنگ با سنگ ریزه هایی در آب و یک ماهی در بالا که کمترین تماس را با آب دارد.اشیاءتزیینی:گلدانی سبز با گیاه زرد ستون فقرات یک پرنده ی کوچک .چند ریشه و ترس قیچی در مانی که وقت رفتن می گفت:ما در اطراف خطر می چرخیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:47 توسط ساقی |
|
|
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت... ........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 17:1 توسط ساقی |
|
|
خلاصه از اینجور حرف ها ... داشتم با خودم فکر میکردم این یارو ملک الموت هر چند وقت یه بار قصد خون یه جماعتی رو میکنه یهو میبینی افتاده به جون شعرا یکی عمامه میره رو تابوت که یارو افتاده به جون علما.... حالا داستان مفصله و دیگه دوستان بقیشو واقفید دیگه ؟ حالا چی شد اینو گفتم ؟آخه چند وقت پیش که استاد مشکاتیان همراه ملک الموت رفتن هنوز پیدا نبود که بازم قضیه اونجوریاست اما واسه اینکه دوستان مراقب خودشون باشن عرض میکنم واسه عالم سنتور نوازا این دو تا نوبر بودن ...آخه چند روز پیش استاد پایور هم با ملک الموت تشریف بردن ... چه نازنینایی بودن ....حالا ما خوف ورمون داشته چون یه دستی به سنتور هم داشتیم یه زمونی اما خداییش ما کجا اونا کجا ؟هنوز نوبه ی ما نشده اما پشنگ جان مراقب خودت باش
این متن رو تقدیم میکنم به استاد سنتورم آقای صمد اسمائیلی که در محظر بزرگی همچون استاد پایور فقید و عزیزی همچون پشنگ کامکار شاگردی کردند....ساقی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 2:6 توسط ساقی |
|
|
ای دلبر مست ما چه خوردی؟
هان راست بگو چه با که خوردی ؟ سر را به سرای ما سپردی ؟ وز ساقی ما پیاله خوردی ؟ ساقی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 2:20 توسط ساقی |
|
|
بیا تا چند کس با هم بسازیم
چو شادی کم شود با غم بسازیم گر از فرزند آدم کس نماند چه غم داریم با آدم بسازیم گر آدم نیز از ما گوشه گیرد بجان تو که بی او هم بسازیم یکی جاییست ما را شادی انگیز که گر ویران شود عالم بسازیم اگر دریا شود آتش بنوشیم وگر زخمی رسد محکم بسازیم چو غمگین نیست شمس الدین تبریز بدین شادی دلی خرم بسازیم یا شمس تبریزی مدد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:14 توسط ساقی |
|
|
وقت آنست که ما راهی میخانه شویم
نوبت ماست که در عشق تو دیوانه شویم یاد آن شعله که تاجی بسرم بود بخیر مدتی هم به سر شمع تو پروانه شویم پیر ما همدم با مدعیان گشت چه عیب همنشین قدح و ساقی و پیمانه شویم عاقبت قصه ی ما مایه ی بدنامی شد بگذرد دوره ی رسوایی و افسانه شویم همتم داد کزین دل برو ای فتنه برون باش و یکروز ببین محرم این خانه شویم ما به هم ساخته تا رهزن زاهد باشیم دل لرزان ورا دام تو ما دانه شویم در میخانه لبت کنج لبت دق الباب لب به دشنام گشایی همه مستانه شویم مرو از دست اگر دستت از این رشته تهیست سبحه خود زلف نگارست براو دانه شویم نکته را گفتم و این قافیه را می بندم ساقی آندم رودم هوش که بیگانه شویم ساقی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 0:48 توسط ساقی |
|
|
تیغ را رگهات بریدند و بس
عشق را دستات پاشیدند و بس او نمی آید برون از زخم تو لخته ها این قصه فهمیدند و بس... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 2:51 توسط ساقی |
|
|
چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم ...
چه میشه کرد نشد که بشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 0:31 توسط ساقی |
|
|
من در صلیب تن به تو سوگند می خورم
دل از نگاه مست تو دیگر نمی برم بغضی گرفته حنجره ام را به سنگسار نقشی دگر نمانده ز من غیر پود و تار اینها مرا برای تو تکفیر می کنند وانگه به عمق فاجعه زنجیر می کنند خود این میانه دعوی توحید می کنند ما را به کنج قافیه تبعید می کنند اینها برای نرخ دلم چانه می زنند چوب حراج را به سرم شانه می زنند گویا شناسنامه فقط حق بودن است من را نه حق از تو و عشقت سرودن است ***** حالا اگر به فال نیک بگیری حظور ما قیمت نهی بر این سر پر شر و شور ما اما اگر نشد ز سخن مانعم کنی من را به حکم حبس ابد قانعم کنی باشد سکوت می کنم اینجا گر حکمتیست اما بدان سکوت من از نارضایتیست چون در قمار عشق وصال تو باختم تصویر بی نقاب جنون را شناختم دردی تپید در دل زخم شکفته ام آشفته و بریده و سر بسته گفته ام ساقی تشنه کام که دیدست تا کنون تنها نصیب من ز تو تنهایی و جنون ساقی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 12:22 توسط ساقی |
|
|
چکید قطره ی اشکی بسان شبنم ناز
دوباره باز دلم لب گشوده این غماز ربوده اند تمام مرا به بیرحمی گرفته بیخ گلویم برای یک آواز تمام حسرت من اوج پر گشودن بود کنون چه بی پر و بالم برای این پرواز سکوت آنقدر اینجا به نعره می خواند صدای گریه ی من گم شدست و ناله ی ساز دلم درید و گرفتم گشودمش خون بود به لب رسید و برون ریخت هر چه بودش راز دوباره کاش مرا می سرودی ای شاعر چقدر تشنه ام اینجا برای یک آغاز دوباره کاش برایم ترانه می خواندی دوباره کاش به چشمت میامدم طناز تمام مستی من درپس خمار پرید بیار ساقی از آن می که تشنه کامم باز ساقی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:30 توسط ساقی |
|
|
او قول داده بود لیلا نمی رود
دلبسته است بی من از اینجا نمی رود او گفته بود آدم و حواش می شویم سوگند خورده بود که فرداش می شویم او قول داده بود که موسی رفیق ماست عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست ترسی نداشتیم که از بت پرست ها مردی تبر بدست فرستاد پیش ما او قول داده بود فقط عاشق منی علم منی شعور منی منطق منی آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب بد بی اذن او که رود به دریا نمی رود اما عجیب رود به دریا رسید و رفت بر صورت زمخت زمین خط کشید و رفت فردا رسیده است و تو رفتی بدون من حالا تویی که تشنه ترینی به خون من فردا رسید آدم و حوا تمام شد ((لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد لیلا دوباره قسمت ابنالسلام شد دیگر تمام شد گل نازم تمام شد)) موسی عصاش را به سر ما شکست و رفت با هر دو دست زد سرمان را شکست و رفت وقتی که دید کار من و تو نمی شود از روی عرشه نوح خودش را به خواب زد قوم یهود بود و سراسر شلوغ بود عیسی زبان گشود که مریم دروغ بود ایوب بر خلاف همیشه عجول شد آتش کشید در من و باران نزول شد مرد تبر به دست مرا ترک می کند تنها بت بزرگ مرا درک می کند موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد دیگر خودم به جای خدا خالق توام از این به بعد مثل خدا عاشق تو ام اقرا به نام لیلی و مجنون که قرن هاست تمثیلهای واقعی اشتیاق ماست لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی چشم حسود کور تو ناموس عالمی از ابر ها بخواه که باران بیاورند حالا بلند شو همه ایمان بیاورند از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد از روشنای چشم تو انجیل می وزد حالا حجاز دامنه ی روسری توست این سرزمین بچگی و مادری توست با پیروان واقعیت خالصانه باش تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش بیت المقدس تو همین چشم های توست عشق آفریدگار تو هست و خدای توست دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن دور لبان صورتی ات اعتکاف کن لبیک لا شریک لبت جز من و خودت لبیک لا شریک لبت جز من و خودت لبیک لا شریک لبت جز من و خودت لبیک لا شریک لبت............. حسین پارسا منش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:20 توسط ساقی |
|
|
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند
رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند شکوه ای نیست ز طو فان حوادث ما را دل به دریا زدگان خنده به سیلاب زنند ........... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:12 توسط ساقی |
|
|
عید آمد و عید آمد آن بخت سعید آمد
بر گیر و دهل میزن کان ماه پدید آمد عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون کان معتمد سدره از عرش پدید آمد عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی کان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد بر خیز و بمیدان رو در حلقه ی رندان شو رو جانب مهمان کن کز راه بعید آمد غمهاش همه شادی بندش همه آزادی یکدانه بدو دادی صد باغ مزید آمد بر بند لب و تن زن چون غنچه چون سوسن رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد بر لب هله قفلی زن کاینست ره احسن خاموش شو از گفتن مهمان رشید آمد یا علی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:5 توسط ساقی |
|
|
یاعی عاقل صادق بیا عاشق یکتا ببین غره مشو در جهان دلبر زیبا ببین گفت نبی را نیوش راه ولی را برو عالم فانی گذار وصلت بالا ببین کشتی فکرت بران تا به محیط کمال غوطه ی معنی بخور گوهر دریا ببین گوهر دریا علیست ناظر اشیا علیست دیده ی باطن گشا عالم اشیا ببین عالم اشیا علیست هادی موسی علیست ناطق گویا علیست واعظ گویا ببین سوره ی رحمان علیست والی یزدان علیست والی قرآن علیست این دم آنجا ببین بحر سخاوت علیست کان مروت علیست شاه ولایت علیست زبده ی مینا ببین خضر مقدر علیست شاه موقر علیست بر همه سرور علیست اینک آنها ببین عرش برین جای اوست کتف نبی پای اوست نور وی از رای اوست دیده ی بینا ببین گوهر دریا علیست بر همه اشیا محیط دیده ی باطن گشا قدرت اشیا ببین آدم و حوا علیست مریم و عیسی علیست سر نبوت علیست ملکت والا ببین بر تر اعلا علیست افسر لولا علیست واحد گویا علیست غایب و پیدا ببین غایب و حاظر علیست کشتی و طوفان علیست گنج نهانی علیست در نظر ما ببین شاه شریعت علیست ماه طریقت علیست حق بحقیقت علیست از دم و احیا ببین بیخ هوا را بکن از دلت ای مرد دین راه بقا ببین جنت و حورا ببین هر که نداند علی کافر مطلق بود گر تو بدانسته ای حق بدل ما ببین شمس ز تبریز دید مفخر انوار او ور تو ندیدی بیا در دم مولا ببین یا علی مدد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:50 توسط ساقی |
|
|
چون بت رخ توست بت پرستی خوشتر
چون باده ز جام توست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنان نیست شدم کان نیستی از هزار هستی خوشتر... ************************************** مجنون پریشان توام دستم گیر سر گشته و حیران توام دستم گیر هر بی سر و پای دستگیری دارد من بی سر و سامان توام دستم گیر **************************************** پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد جان و دل عاشقان ز تو شادان باد آنکس که ترا بیند و شادی نکند مانند قلم سیاه و سر گردان باد *********************************************** عاشق همه ساله مست و رسوا بادا شوریده و ژولیده و شیدا بادا در هشیاری غصه ی هر چیز خوریم چون مست شدیم هر چه باد آبادا ********************************************** ای روی تو را غلام گلنار مخسب ای لعل لبان تو گهر بار مخسب ای نرگس پر خمار خونبار مخسب امشب شب عشرتست زنهار مخسب ******************************************** عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا خالی و پر کرد ز دوست اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامیست ز من بر من و باقی همه اوست ********************************************** آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست آن کاو کلهت نهاد طرار تو اوست آنکس که ترا بار دهد بار تو اوست آنکس که تو را بی تو کند یار تو اوست ****************************************** یا شمس تبریزی مدد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 19:35 توسط ساقی |
|
|
سلسله جنبان و دست افشان و دم دارم علی
مست و مدهوشم قدح نوشم که هشیارم علی بانگ گلبانگم سراسر خانقه را یکنفس حق علی یا هو علی دلدار دلدارم علی ساقیان سیم ساق می بدوش سیم دوش جام در دادند تا من بانگ بر آرم علی گیس را سر حلقه بگشایند تا مجلس کنیم حلقه بنشینم ولی سر حلقه را دارم علی گنج علی طالع علی منصور علی ناصر علی ذکر میگیرند و من در دم علی دارم علی جام می نای مغنی ساز مطرب تار و دف زخمه ی تنبور می خواند علی دارم علی از شرار شعر ساقی چون زبانی بر کشد یکزبان با دیگران گوید علی دارم علی ... اصفهان مقبره ی علی ابن سهل ۱۳۸۶ ۱۳رجب...ساقی یا علی مدد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:42 توسط ساقی |
|
|
سلسله جنبان و دست افشان و دم دارم علی
من که مدهوشم قدح نوشم چه هشیارم علی بانگ گلبانگم سراسر خانقه را یکنفس حق علی یا هو علی دلدار دلدارم علی یا علی مدد ساقی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:21 توسط ساقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت ...اگر می توانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم.می توانستم بگویم .نه یک احساساتی هست.یک چیزهایی هست که نمی توان به دیگری فهماند.نمی شود گفت .آدم را مسخره می کنند.هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند.زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.(از نوشته های یک دیوانه ... زنده بگور ...صادق هدایت)
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 |
|
RSS
|